خیلی وقتها معنی خیلی از کاراتو نمی فهمم
وقتایی که با هم هستیم خیلی معمولی می گذره
تو میگی سلام
من میگم خوبی؟
تو میگی چه خبر؟
من میگم سلامتی
نمیدونم درونت چی میگذره واقعا عاشقی یا داری سعی میکنی باشی...
بعضی وقتا سعی میکنم یه جورایی بهت بفهمونم که انقدر سرد نباش
ولی.......
انگار نه انگار!
نمیدونم شایدم متوجه میشی و...
ولی بازم میگم اشکال نداره شاید دوست نداره زیاد باهام باشه
خیلی احساس بدیه که فکر کنی یه جورایی مزاحم کسی هستی که دوسش داری..
.
واسه همین یه چند وقتی تنهات میزارم
میگم بذار تو حال و هوای خودش باشه
یه چند روز که گذشت میای سراغمو میگی کجایی پس تو؟؟
من هیچی نمیگم ...
بعد یه مدت میای از عشق و عاشقیو بی وفایی حرف میزنی
بیچاره دلم...!طاقت نمیاره
میگه برو پیشش اذیتش نکن
منم مثل همیشه باز به حرف دلم گوش میدم
با تموم احساسم میام پیشت
بازم مثل قبل
سلام
خوبی
کجا بودی
چه خبر ؟
دوباره سعی میکنم محبتم رو بهت نشون بدم
کلی حرفای عشقولانه میزنم برات
ولی نمیدونم چرا تو انقدر باز بی تفاوت میشی
خودمونیما ما آخرم نفهمیدیم بالاخره عاشقی یا فارغ...!
به خدا خسته میشم میگم میخوام باهات صحبت کنم ولی نه اینجوری
تو یه موقعیت مناسب
میگی همین الان بگو اگرم میخوای نگو!!!!
بعضی وقتا احساس میکنم از عاشق شدن و عاشق بودن میترسی
یا شایدم نگرانی که آخرش چی میشه.؟
نمیدونم
من که نفهمیدم تو دلت چی میگذره و واسه چی میخوای باهات باشم؟
ولی بذار بگم که میدونم تو هم یه احساسی هر چند کم داری
شاید فکر میکنی با منم باید مثل بقیه دوستات باشی ولی عزیز من ...هیچی بی خیالش
فقط اینو بگم که آدما با پای خودشون وارد دل افراد نمیشن این دست طرفه که
میکشونه
ولی کاری نکن که کسی با پای خودش از دلت بره...!
